چند سال پیش، طوفان برفیِ شدیدی در اسکاتلند رخ داد. برف به صورت کپه های بزرگ، با ارتفاع زیاد، روی زمین نشسته بود.
کشاورزها هم نگران گوسفندهایشان بودند، چون همزمان با طوفان برف، صدها رأس از گوسفندها که برای چرا رفته بودند، بدون سرپناه روی تپهها گیر کرده بودند.
در یکی از مزرعهها، دستکم سیصد گوسفند ناپدید شد. کشاورزی که مالک آن مزرعه بود، همراه با کارگرهای مزرعه و یک سگ گلهٔ وفادار به نام «راف»، برای جستوجوی گله گم شده راهی شدند.وقتی به زمینهای کشاورزی رسیدند، تودههای ضخیم و بزرگ برف سراسر زمین ها را پوشانده بود و گوسفندهای بیچاره در زیر آن دفن شده بودند.
مردها خیلی تلاش کردند با کنار زدن برف ها به حیوانات گمشده برسند؛ اما زحمتشان تقریباً بینتیجه بود، زیرا فقط گاهی و کاملاً اتفاقی به یک گوسفند میرسیدند.

وقتی راف به کمک مردان مزرعه آمد، برف سنگین ادامه داشت. او فهمید باید چکار کند و بی درنگ دست به کار شد. او با تمام انرژی روی برف می دوید، و همراه با پارسهای کوتاه و تیز، با پنجههایش سوراخهای کوچکی در نقطه های مختلف حفر می کرد. مردها برف زیر این نشانهها را می شکافتند، و زیر هرکدام از نشانه ها، یک گوسفند پیدا می کردند!
به این ترتیب، راف بهمراه آدم ها خستگی ناپذیر تمام شب را مشغول نجات گوسفندها بودند. راف، محل دفن گوسفندها را نشان میداد و آدم ها آنها را از زیر برف بیرون می کشیدند.
در نهایت، با هوش و وفاداری راف بیشتر گوسفندان نجات داده شدند و به خانه برگشتند.
