پسرک و توله سگ نازش

آنلاین بخوانید

روزی‌روزگاری، در روستایی کوچک که در میان تپه‌های سرسبز و دشت های حاصل‌خیز قرار داشت،
پسرک کنجکاوی زندگی می کرد به نام بِن.
دنیای اطراف او پر بود از آدم‌های جالب، موجودات شگفت‌انگیز و ماجراهای هیجان‌انگیز.

یک صبح آفتابی، بِن در کناره باریک جاده به سمت روستا قدم می‌زد که با آقای براون روبه‌رو شد؛ او پیرمرد مهربانی بود که به خاطر لبخند گرمش ونان های خوشمزه‌اش معروف بود. آقای براون در راه رفتن به روستا بود تا مواد لازم برای نان معروفش را تهیه کند.
وقتی بن را دید، او را دعوت کرد که در این سفر همراهش باشد، اما بن با ادب پاسخ داد: «نه، من نه»، چون بِن می‌خواست ببیند امروز چه ماجرای جالبی برایش پیش می‌آید.

کمی جلوتر در همان راه، او با اسبی باشکوه روبه‌رو شد، که پوست براقش زیر نور خورشید صبحگاهی می‌درخشید.
اسب می خواست به روستا برود تا برای غذای بعدازظهرش یونجه بیاورد. وقتی اسب چشمان خوشحال بن را دید، او هم بن را دعوت کرد که همراهش برود، اما بن پاسخ داد: «نه، من نه».

همینطور که بن به راهش ادامه می داد، با خانم گرین روبه‌رو شد؛ زنی مهربان که در روستایشان زندگی می کرد و به خنده‌های شیرین و پختن سوپ جو خوشمزه اش معروف بود.
خانم گرین هم به سوی روستا می‌رفت تا برای سوپش جو تهیه کند. او پیشنهاد داد که بن همراهش برود، اما بن یک‌بار دیگر، به آرامی و با ادب پاسخ داد: «نه، من نه.»

سفر بن ادامه پیدا کرد و کمی بعد، او یک خانواده‌ ی بامزه خرگوش را دید؛ خرگوش‌هایی با خز قهوه‌ای که زیر نور خورشید می‌درخشیدند. آن‌ها جست‌وخیزکنان به سوی روستا می‌رفتند تا برای شام‌شان جو دوسر جمع کنند. وقتی کنجکاوی بن را دیدند، خرگوش‌ها او را دعوت کردند که همراهشان برود، اما بن به آرامی گفت: «نه، من نه.»

تا این لحظه، بِن دعوت‌های زیادی را رد کرده بود، از دیدن آدم‌ها و حیوان‌ها خوشحال شده بود، اما وقتی یک سگ کوچولوی بازیگوش را دید، خیلی خیلی شاد شد و این شادی برایش تازگی داشت.

توله‌سگ، هیجان زده بود. دمش را با خوشحالی تکان می داد و چشمانش از خوشحالی می‌درخشید، او به سوی تپه‌ها می رفت تا روزی پر از بازی و شادی داشته باشد.

وقتی توله‌سگ دید که بن چقدر مهربان است، از بِن پرسید دوست دارد با اوبازی کند؟ این بار، صورت بن پر از خوشحالی شد. و با خوشحالی و از ته دل با شوق و ذوق گفت: « بله باهات میام سگ کوچولو.»

بن و سگ کوچولو تمام روز را روی تپه‌ها بازی کردند و غلت زدند و دوست شدند. این دوستی تا همیشه و تا ابد باقی ماند.

از آن روز به بعد، بن و سگ کوچولو بهترین دوستان هم شدند. دیگر هیچ دعوتی، حتی از آدم‌ها یا حیوان‌های دیگر، به اندازه‌ی همراهی دوست عزیزش، سگ کوچولو، هیجان‌انگیز نبود.


اعتبار سنجی

این داستان به صورت رایگان توسط مهتاب مهرآرا  برای آشنایی و دسترسی آسان کودکان فارسی زبان به ادبیات جهان ترجمه شده است. خوش بخوانید.