ویندی، بادِ شمال

چکیده داستان


داستان ما درباره‌ی بادی به نام ویندی است. او بادِ شمال است که هر سال با دقت زمستان را به یک سرزمین دور می‌آورد. یک روز، ویندی دید خورشید با تنبلی دیر از خواب بیدار شده و فهمید وقت آمدن فصل سرد است. او شروع به وزیدن کرد، بادِ سردش خبرِ آمدن زمستان را داد و دره‌ای را که قبلاً سبز و شاد بود، کم‌کم سفید و برفی کرد. اول همه‌ی کسانی که در دره بودند تعجب کردند، اما خیلی زود خوشحال شدند، مخصوصاً بچه‌ها که فکر بازی در برف حسابی ذوق‌زده‌شان کرد. ویندی، با اینکه بادش سرد بود، در دلِ همه جا داشت، چون با آمدنش شادی و زیبایی زمستان هم می‌آمد و همه می‌فهمیدند که زمستان شروع شده است.

آنلاین بخوانید

روزی روزگاری، در سرزمینی خیلی خیلی دور، جایی که ابرهای سفید و پف‌ پفی با خورشید قایم‌ موشک بازی می‌کردند و شفق‌های رنگی به آهنگ آسمانِ نیمه شب می‌رقصیدند، بادی شاد و پرانرژی زندگی می‌کرد که اسمش ویندی بود. ویندی باد عادی و روزمره نبود، او باد شمال بود، پیام‌آور فصل زمستان. 

روزی، خورشید دیر از خواب بیدار شد، خمیازه کشید و با تنبلی در آسمان کش‌وقوس آمد. انگار وظیفه‌اش که گرم کردن زمین بود را فراموش کرده بود. با این اتفاق، ویندی فهمید نوبت فصل زمستان رسیده. او با خوشحالی گفت: «وقتشه برم دیدن دوست‌هام توی دره.»

ویندی شروع کرد به وزیدن و وزیدن. نفس سردش زمین را لمس کرد. درخت‌ها لرزیدند، برگ‌ها با خش‌خش به آرامی زمزمه کردند که: “زمستون توی راهه.”

سفر ویندی طولانی و خسته‌کننده بود، اما او می‌دانست کار مهمی دارد: باید زمین را برای زمستان آماده کند. صبح زود، وقتی ویندی به دره رسید، خروس می‌خواست قوقولی‌قوقو کند. همه‌چیز ساکت بود و چمن‌ها و درخت‌ها و تپه‌ها خواب بودند. ویندی خندید و گفت: “بیدار بشین دوستان من، زمستون اومده.” 

ویندی تندبادی سرد در دره دمید. تندباد دورِ دره چرخید. موجودات دره ناگهان از خواب پریدند و گیج‌ ومات به اطراف نگاه کردند.

تپه‌ها که بلند و قوی بودند اول از همه سرما را حس کردند و با لرز گفتند:” لررررررززیدیم.” 

آن‌ها از سرما لرزیدند. لباس‌های سبزشان ناپدید شد و به جایش شنل‌های سفید و درخشانِ برفی پوشیدند. آن‌ها آن‌قدر زیبا به نظر می‌رسیدند که انگار ایستاده‌اند و زیر پتوی ضخیمی از یخ و برف پوشیده شده‌اند، درست مثل نگهبانان قد بلندی که برای یک جشنِ سلطنتی لباس پوشیده‌اند.

دره‌ای که تا دیروز سبز و پرشکوفه بود، حالا یکدست سفید شده بود. همه شگفت زده شدند، اما فهمیدند که ویندی، باد شمال، به دیدنشان آمده است. آن‌ها با نگاه کردن به لباس‌های برفی‌شان گفتند: “حالا دیگه زمستونه.”

بچه‌های دره از همه خوشحال‌تر بودند، چون می‌دانستند با زمستان بازی‌های شاد می‌آید، مثل گلوله‌برفی و سورتمه‌سواری.

از آن روز به بعد هر سال با آمدن ویندی زمستان شروع می‌شود. او برف و شادی و گرمای خانه‌ها را با خود می‌آورد. با اینکه بادِ سردِ ویندی پوست را می‌لرزاند، جایِ ویژه‌ای در دلِ همه دارد، چون اگر ویندی نباشد، زمستان هیچوقت نمی آید.


اعتبار سنجی

این داستان به صورت رایگان توسط مهتاب مهرآرا  برای آشنایی و دسترسی آسان کودکان فارسی زبان به ادبیات جهان ترجمه شده است. خوش بخوانید.